تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی ست...
و خدایی که در این نزدیکی ست...

به نامش و به یاریش...


...دلتنگی های خدا

محاکمه آدم!

 

* نامت چه بود؟

- آدم!

* فرزند چه کسی؟

- مرا نه پدری ست و نه مادری. بنویس اول یتیم عالم خلقت!

* محل تولد؟

- بهشت پاک…

* اینک محل سکونت؟

- زمین خاک!

* آن چیست بر دوش می کشی؟

- بار امانت!

* قد؟

- روزی چنان بلند که همسایه خدا… ! اینک به قدر سایه بختم به روی خاک!

* اعضای خانواده؟

- حوای خوب و پاک، قابیل دهشتناک، هابیل زیر خاک

* روز تولدت؟

- در جمعه ای! به گمانم که روز عشق!

* رنگت؟

- اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه!

* وزنت؟

- نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست…! سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین!

* جنست؟

- نیمی مراست ز خاک و نیمی دگر خدا!

* شغلت؟

- در کار کشت امید به روی خاک.

* شاکی تو؟

- خدا!!!

* نام وکیل؟

- آن هم فقط خدا!

* جرمت؟

- یک سیب از درخت وسوسه!

 * * تنها همین؟

- همین و بس!!!

* حکمت؟

- تبعید در زمین!

* نام شریک جرم؟

- حوای آشنا...

* ترسیده ای؟

- کمی...

* ز چه؟

- از آن که شوم من اسیر خاک!

* آیا کسی به ملاقاتت آمده؟

- بلی!

* چه کس؟

- گاهی فقط خدا!

* داری گلایه ای؟؟؟

- دیگر گله که نه! ولی...

* ولی که چه؟

- حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!

* دلتنگ گشته ای؟

- زیاد!

* برای که؟

- تنها فقط خدا!

* آورده ای سند؟

- بلی!

* چه؟

- تنها دو قطره اشک!

* داری تو ضامنی؟

- بلی!

* چه کس؟

- چه کس به جز خدا!

* و آخرین دفاع؟

- می خوانمش چنان که اجابت کند دعا!

 

.

.

.

.

.

اصلا از گلوم پایین نمی ره آپ کنم بدون نوشته های شاهکاری که می دونین از کیه؟!!

بازم یه کتاب جدید و یه نوشته جدید:

.

.

.

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود!

 پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور!!!          
یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید!

به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند!!!
پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها.

دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...                                                                                
دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
تنها خدا بود که به من نمی خندید!
و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند!
و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش!                                                                 
و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند.

و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.

و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود!!!

من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد...
فرشته، مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: "تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت!"

.

.

.

.


و حالا قرن هاست که من در بهشتم!

و پاداشم این است که هر وقت بخواهم...

می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...!

 .

.

.

.

.

بازم یه داستان آشنا می ذارم. که شاید همتون، ته ته ذهنتون یه چیزایی ازش یادتون باشه....

از روزایی که...

.

.

.

.

مرد سرش را پايين آورد و به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد، زن نيزبه آب رودخانه نگاه مي کرد و مرد را ديد!

در نگاه آنها غم موج ميزد، خدا غم آنها را مي ديد و غمگين بود!

خدا گفت: "من شما را بسيار دوست دارم! شما نيز همديگر را دوست بداريد و با هم مهربان باشيد."

خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند وخدا نيز خوشحال شد و از آسمان باران باريد.

 مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا زير باران خيس نشود، زن لبخندي به لب آورد و خنديد!

 خدا به مرد گفت: "به دستهاي تو قدرت مي دهم تا خانه اي بسازي تا هر دو در آن آسوده زندگي کنيد."

 مرد زير باران خيس شده بود و اينبار زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت ، مرد لبخندي زد وخنديد!

 خدا وقتي اين مهرباني را ديد به زن گفت: "به دستهاي تو، همه ي زيباييها را مي بخشم تا خانه اي را که او مي سازد زيبا تر کني."

 مرد خانه را ساخت و زن خانه را زيبا و گرم کرد، آنها خوشحال بودند، خدا هم خوشحال بود!

 يک روز, زن پرنده اي را ديد که به جوجه اش غذا مي داد، دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند، اما پرنده نيامد،  پرواز کرد و رفت...

دستهاي زن رو به آسمان ماند، مرد او را ديد، آمد کنارش نشست واو نيز دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد!

 خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود، فرشته ها را خبر کرد تا ببينند اين جلوه ي مهرباني را و فرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند و خنديدند!!!

 خدا به فرشته ها گفت: از بهشت شاخه گلي به آنها بدهيد و ببينيد با آن شاخه ي گل چه ميکنند!!!

 فرشته ها شاخه گلي به دست مرد دادند، مرد گل را به زن هديه داد و زن آن را در خاک کاشت، خاک خوشبو شد و زمين بارور و سبز گشت!

 پس از آن کودکي متولد شد که گريه مي کرد، زن اشکهاي کودک را مي ديد و غمگين بود.

 فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند.

 مرد زن را مي ديد که مي خندد، و کودکش را ديد که شير مي نوشد!

مرد راضي بود! و خوشحال، بر زمين نشست و پيشاني بر خاک نهاد، خدا شوق مرد را ديد و خنديد، وقتي خدا خنديد پرنده  نيز بازگشت و بر شانه ي مرد نشست!

خدا به انها گفت: با کودک خود مهربان باشيد و مهرباني را به او بياموزيد، راست بگوييد تا راستگويي را از شما  بياموزد، گل و آسمان و رود و هر آنچه زيباست به او نشان دهيد تا با ديدن زيبايي ها  هميشه به يا د من باشد!

 روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت، زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ  ولابه لاي گلها پر شد از بچه هايي که شاد دنبال هم مي دويدند و بازي مي کردند.

 خدا همه چيز و همه جا را مي ديد، بار ديگر خدا ديد که زير باران مرد ديگري دست هايش را بالاي سر زني گرفته است که خيس نشود و زني را ديد که در گوشه اي از خاک با هزاران اميد شاخه گلي را مي کارد.

خدا دست هاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند و نگاههايي که در آب رودخانه به دنبال مهرباني مي گردند و پرنده هايي که.....

 خدا خوشحال بود!

چون غيراز خودش...

هيچ کس...

تنها نبود!!!

.

.

.

.

.

 پ ن 1 :

همه از توست خدایا
به گمانم هیچم!
همه را شکر!
...

...

نشد....
باز نشد!


چه کنم با غم ناشکری بی پایانم؟

پ ن 2:

قربونت برم خدا....

چقدر غریبی رو زمین!

پ ن 3:

اگر در دنیا، خودت را مهمان حساب کنی و خدا را میزبان، همه ی غصه ها می روند؛
چون هزار غصّه به دل میزبان است که دل مهمان از یکی از آنها خبر ندارد!

پ ن 4:

خدایا چه گم کرد آنکه ترا یافت و چه یافت آنکه ترا گم کرد؟!!

  

پ ن 5:

 خدااز سر دلتنگی انسان را سروده است و انسان از سر ناچاری خدا را

می سراید!!!

پ ن 6:

شب های دراز بی عبادت، چه کنم؟
طبعم به گناه کرده عادت! چه کنم؟
گویند کریم است و گنه می بخشد...
گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم؟!!

  


شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  به قلم  صفا  |

 

خدا، چه عاشقانه تنهاست...!

 

هر گاه تنهایی ات را به فریاد درونت می سپاری و مرا می خوانی تا یاریت کنم...

هر گاه صدای خاموش (خدایا...)ی قلبت را به سوی درگاهم روانه می سازی...

فرشته های من به رویا میسپارند خواهش یک لحظه فریاد تو را، که ایکاش میتوانستند دمی نیایشت را به تجربه آورند!!!

از چه غمگینی؟؟؟ 

دل سپرده بودنت را تاب نمی آوری؟؟؟

میهراسی؟؟؟

به آغوشم بسپار هراست را، تا تو را با خود به مزرعه خلقت ببرم و داستان عاشق شدنم را برایت زمزمه کنم...

...و من آفرینش را دیدم! خلق همه هستی را...

دیدم خداوند به ذوق نشسته است این آفرینش را و همه کائنات را به پایمان به سجده عشق در آورده است! دیدم اما، شیطان سجده نکرد و خداوند بر سر اینکه میتواند ما را عاشق خودش کند با او مدارا میکند، آنقدر که همان اندازه به او قدرت میدهد درست مثل خودش...

من خداوند را میبینم پشت پنجره تنهایی اش، منتظر دستان بی تردید ماست تا به لبخندی، دلربایی اش را درک کنیم و پنجره را به سوی نگاه بی انتهای خواستنش بگشاییم!!! من دیدم اما، آدمها پر از غرورند و یکی یکی پنجره ها را می بندند...

دیدم که او عاشقانه عشق میورزید و هر آینه به ما مشتاق بود و مشتاق تر...

 دیدم که ما تکثیر شدیم، میلیونها سلول و هر کس در پی خود...

خداوند زمزمه کرد: من بر تک تک شما همان گونه عاشقم، که دیگریتان را!

ببین که هر کس به سویی میرود...

یکی در عشق خودش می ماند تا لحظه مرگ!

یکی اسیر دنیا و ظواهرش گشته...

و دیگری در عشق دیگری!

و تو آیا دیده ای که هر لحظه که بخواهید مرا، نباشم؟؟؟

دیده ای تلافی کنم یاد نیاوردنتان را؟؟؟

این همه خلقت...

و این همه تنهایی من...!!!

از چه غمگینی؟؟؟

من برای درک معنای عظیم عشق، درس اضافه ای بر تو مشق کردم و تو جسور بودی و خواستی که این درس اضافه را به تجربه بسپاری! به یاد داشته باش عاشق تنها به عشق ورزیدن است که عاشق میماند، نه به انتظار پاسخ معشوق!

معشوقان من، شاید همۀ عمرشان مرا به یاد نیاوردند و بگذارند درپشت درهای بسته نخواستنشان بمانم...

.

.

.

.

دریغا...

خدا چه عاشقانه...

چه بزرگوارانه تنهاست...!!!

 

  

این نوشته از کتاب "بال هایت را کجا جا گذاشتی؟" هست. بین اونایی که تا حالا خوندم این از همه قشنگ تر بود! بدجوری اشکم رو درآورد!!!

دلم رو سوزوند...

برای خدا و بیشتر برای خودم...!!!

 

 پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی!"

 


پرنده گفت: "من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم!"


انسان خندید و به نظرش، این بزرگ ترین اشتباه ممكن بود!


پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"


انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید...


پرنده گفت: "نمی دانی توی آسمان چه قدر جای تو خالی است..."

انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی كه نمی دانست چیست.

شاید یك آبی دور...

یك اوج دوست داشتنی!


پرنده گفت: "غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نكند، فراموشش می شود!"


پرنده این را گفت و پر زد.

انسان رد پرنده را دنبال كرد، تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد...

روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش "آسمان" بود...

و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد!


آن وقت، خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:

"یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان، هر دو برای تو بود...

 اما تو آسمان را ندیدی!

راستی عزیزم، بال هایت را كجا گذاشتی؟؟؟"

 

 انسان، دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.

آن گاه...

رو به خدا کرد و  گریست !!!!!

 

خدایا؛ بال هایم را دوباره به من بازگردان...

.

.

.

.

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی پروین به خانه برگشت، پشت در، پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود! فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود!

با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل ان را خواند:

 

" پروین عزیزم،

عصر امروز به خانه ی تو می ایم تا تو را ملاقات کنم!

                                                               با عشق، خدا "

 

پروین همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که این امکان ندارد!!! خدا؟؟؟ تازه او که اصلا آدم مهمی نبود!!! ولی به هر حال مهمانی داشت! حداقل همان کسی که نامه را برای او نوشته بود!!!

به یاد کابینت های خالی اش افتاد. چیزی برای پذیرایی نداشت! با غمی خاص به کیف پولش نگاه کرد... او فقط هزار و صدتومان داشت!!!

با این حال، به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله اشت تا زودتر به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند.

در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند.

 

مرد فقیر با نگاهی ملتمسانه به پروین گفت:

"خانم؛ ما خانه و پولی نداریم. همسرم بسیار سردش است. و بسیار هم گرسنه ایم! لطفا به ما کمکی کنید!!!"

پروین جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نانها را هم برای مهمانم خریده ام."

مرد گفت: " بسیار خوب خانم، متشکرم!"

و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن یودند، پروین درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید:

"آقا خواهش می کنم صبرکنید!"

وقتی پروین به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت!

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی پروین به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید! نامه را برداشت و باز کرد:

 

" پروین عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت، متشکرم!

                                                 با عشق، خدا"

 

 

پ ن 1: شب‏هایی که خدا، خواب تنهایی‏اش را می‏بیند، آسمان گریه می‏کند. آخر عظمت تنهایی خدا را فقط آسمان می‏فهمد...

پ ن 2: تنهایی سخت است، همیشه سخت بوده است، برای خدا هم سخت بود! ولی او خدا بود، و آفرید و آفرید تا گمشده اش را یافت و به انسان انس گرفت!

اما انسان.....

پ ن 3: انسانی فریاد زد: چه کسی مرا تنها آفرید؟؟؟

کسی با گریه گفت: خدایی که از تنهایی، خسته شده بود!!!

پ ن 4: منم نواده ي حوّا! كجاست جرأت  چيدن؟؟؟

پ ن 5: آرزو دارم... برای تو... چونان شوم... که تو...
برای منی!!!

پ ن 6: به قول یه نفر: وجودم حرف بی جایی شد اندر مکتب هستی!!!

پ ن 7: از خدا برگشتگان را كار چندان سخت نيست!

سخت كار ما بود، كز ما خدا برگشته است...

پ ن 8: ببخشین که اینو می گم، ولی:

خدایا؛ آیا وقت آن نرسیده است که اعتراف کنیم...

حق با شیطان بوده است؟؟؟

.

.

.

.

 


یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  به قلم  صفا  |

 

برای دردانه خدا...

 

 

نامت اگر ادامه ي نام خدا نبود...
بي شك چنين بلند و چنين دلربا نبود

مولاي من! چگونه بگويم چگونه اي...
حتي بدون عشق تو عالم بنا نبود!

بگذار صادقانه بگويم كه تا هنوز
نامي به دلنشيني نام شما نبود

پروردگار نيمه شب و كيسه هاي نان
در كوفه بي تو روشني سفره ها نبود

بالايي آنقدر كه چنين از تو گفته اند:
با تو كسي شبيه خدا هم صدا نبود!

مانند تو خدايي من در جهان كسي
با نخل و چاه گريه و شب آشنا نبود

تو آن خداي مرد زميني كه گفته اند
روي زمين اگر تو نبودي خدا نبود!!!

 اين سفر با هر سفر نزد پيمبر فرق داشت..

با همه حج رفتنش اين حج آخر فرق داشت


زير بار آيتي‏ ، وحي از نفس افتاده بود...

لحن گفتار خدا اين دفعه ديگر فرق داشت!


صبحدم حق با نبي اتمام حجت كرده بود

ظهرگاه مصطفي در خم سراسر فرق داشت


هيچ كس احساس او را در غدير خم نداشت

حال پيغمبر به شكلي حيرت اور فرق داشت


پشت و روي سكه ي يك عده را انگار ديد

فعل آنهايي كه با افكار در سر فرق داشت


زير رگبار نگاه ابرهاي تيره بخت...

لهجه ي باراني خورشيد اخگر فرق داشت


گفت: من موسايم و هارون همراهم علي ست!

گرچه نزد سامريها اين برادر فرق داشت...


گفت: هر كس را منم مولا، علي مولاي اوست!

حرفشان اين شد كه مقصود پيمبر فرق داشت...!

 

 

غدير، شناسنامه مردي است که راه هاي آسمان را مي دانست و چاه هاي مدينه را مي شناخت، خانه او دري به بيت الاحزان داشت، فرزندانش در بقيع باليدند و همان جا سر بر تيره خاک گذاشتند، کوفه را به نام خود آراست! اما ياد او در نجف آرميد، زخم سقيفه را تا جمل مدارا کرد، در صفين ناله برداشت و در نهروان جاي آن زخم را از دل به فرق سر برد!!!

 

ای غدير: تو را تهنيت بگويم يا خويش را؟؟؟

تو را که خويش را بر نام او زدي، يا خود را که نسب از او برديم و حسب بدو باختيم و به همين جرم نا بخشودني، زير باران ظلم و ناجوانمردي هر روز روح مي فرساييم!!!

اي خداي غدير:

ما را که هوا خواه دولت اين روز بزرگيم، قطره اي از زلال او بنوشان...

 

پ ن 1: اگر خلق عالم علی را می شناختند، دوستش میداشتند! و اگر خلق عالم  علی را دوست میداشتند، جهنم آفریده نمیشد!!!

پ ن 2: در بهشت کسی منتظر تو نیست!!! که اگر علی دعوتت کرده باشد میروی، اصلا هلت می دهد تا بروی!!!

پ ن 3: دلا امشب به می باید وضو کرد...

          و هر ناممکنی را آرزو کرد...!!!

         امشب رو برای آرزوهای کوچک به هدر نده که خدا ناممکن ها رو به دست علی (ع) ممکن می نماید...

پ ن 4: علی جان!

          خدا را خدا را...
          مبادا گاهی ما را در فراموشی سیری، و گاهی در مذلت گرسنگی دنیا رها کنی!!!

 


سه شنبه بیست و ششم آذر 1387  به قلم  صفا  |

 

دوباره سلام!

 

 

به نامش و به یاریش...

سلام...

من دوباره برگشتم...

 


سه شنبه دوازدهم آذر 1387  به قلم  صفا  |

 

گاهی دلم برای خدا تنگ می شود...!

 

به نام خودش... 

 این روزا دلم براش خیلی تنگ شده...

خیلی.....!

 

میگن یه روزی یه مردی خواب عجيبي ديد. ديد که رفته پيش فرشته ها و به کارهاي آنها نگاه مي کند.

هنگام ورود، دسته ی  بزرگي از فرشته ها رو ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيکها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد: شما داريد چکار مي کنيد ؟

فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت : اينجا بخش دريافت است. ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را، تحويل مي گيريم .

مرد کمي جلوتر رفت. باز دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي کنند و آنها را توسط پيک هايي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شماها چکار مي کنيد؟

يکي از فرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم.

مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته!!!        

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما اينجا چه مي کنيد و چرا بيکاريد؟

فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند! ولي فقط عده بسيار کمي جواب خدا را مي دهند...

مرد از فرشته پرسيد: مگر مردم چگونه مي توانند برای خدا جواب بفرستند؟؟؟؟

 

فرشته پاسخ داد: خیلی ساده! فقط کافيست بگويند:

خدايا شکر...

همین!

.

.

.

.

.

راستی امروز یه نامه از طرف خدا برام رسید! می ذارم بخونیدش:

  

یا حق

بنده عزیز و جفاکارم؛

سلام.

امروز صبح وقتي از خواب بر خاستي تو را تماشا کردم و اميد داشتم که با من حرف خواهي زد... فقط در چند کلمه! و يا حداقل از من به خاطر چيزهاي خوبي که ديروز در زندگي تو اتفاق افتاد تشکر خواهي کرد.اما تو سرگرم پوشيدن لباس بودي.

امروز صبح به همه سلام کردی و صبح به خیر گفتی... ولی به من...

هنگامي که مي خواستي از خانه بيرون بروي، ميدانستم که مي تواني چند دقيقه اي توقف کرده و به من سلام کني اما تو باز هم  خيلي سرگرم بودي!

زماني که پانزده دقيقه بيهوده بر روي صندلي نشسته بودي و پاهايت را تکان مي دادي فکر مي کردم که مي خواهي با من سخن بگويي! بی صبرانه منتظر آغاز سخنت بودم. اما تو به سوي تلفن دويدي و با يکي از دوستانت تماس گرفتي تا از چيزهاي بي اهميت بگويي.

من با صبر و شکيبايي در تمام مدت روز تو را نگاه مي کردم و تو آنقدر مشغول بودي که هيچ چيز به من چيزي نگفتي. تو اصلا به من فکر هم نکردی!

موقع نهار خوردن متوجه شدي که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمي با من حرف مي زنند. اما تو چنين کاري نکردي. باشد... اشکالی ندارد! باز هم زمان باقي است و اميدوارم که تو سرانجام با من حرف بزني. من باز هم منتظر می مانم...

به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که کارهاي زيادي براي انجام دادن داري ولی بعد از انجام چند کار تلويزيون را روشن کرده و وقت زيادي را در برابر آن سپري کردي...

من باز هم با شکيبايي منتظر ماندم که بعد از تماشاي تلويزيون و خوردن غذا با من حرف بزني. هنگام خوابيدن گمان کردم که حالا دیگر با من سخن خواهی گفت. اما تو بعد از گفتن شب به خير به خانواده سريعا به سوي رختخواب رفتي و خوابيدي. به همه شب به خیر گفتی به جز...

 مهم نيست شايد نمي دانستي که من هميشه آن جا با تو هستم...

 آری! حتما نمی دانستی....

 

من بيش از آن که تو بداني صبر پيشه کردم. من حتي مي خواستم به تو بياموزم که چگونه با ديگران صبور و شکيبا باشي.

من به تو عشق مي ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزني.

 هر روز منتظر می مانم که بالاخره روزی٬ فرصتی هر چند کوتاه را به من اختصاص دهی!

 هر روز صبح که بیدار می شوی هوای تو را دارم. مراقب تو هستم تا....

 من....

 

من دوستت دارم!

.

.

.

 چقدر مکالمه يک طرفه و يک جانبه سخت است...!

 

 

هفته قبل  یکی دیگه از کتاب های نظر آهاری رو خریدم. عاشق نوشته هاش شدم...

این شعر از این کتابه:

 

 دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا!
و هر روز...
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

.

.

.
ولی هیچ کس واقعا...
اتاق دلم را تماشا نکرد!
دلم قفل بود...


کسی قفل قلب مرا وا نکرد!

.

.

.
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است؟؟؟
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است؟؟؟
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است؟؟؟
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش...
فقط از غم و غصه و ماتم است؟؟؟

.

.

.

و رفتند و بعدش...

دلم ماند بی مشتری!

ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟؟؟؟

.

.

.

.

و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه...
پشت خود بست!

 

.

.

.
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید... دیگر،
برای شما جا نداریم!


از این پس به جز او
کسی را نداریم....!

 

.

.

.

.

.

پ ن ۱: این روزا دلم خیلی برای خدا تنگ شده!!!!

پ ن ۲: چقدر خدا به ما نزديكه و چقدر ما دوريم از خدا...!

پ ن ۳: دل را به کف هر که نهم باز پس آورد...

                      کس تاب نگهداری دیوانه ندارد!

                                                    جز خدا...

پ ن ۴: امروز برای اولین بار به اسم خودم و خدا، فال حافظ گرفتم:

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک 
                                             گرم تو  دوستی از دشمنان ندارم باک
اگر تو زخم زنی، به که دیگری مرهم
                                             و گر تو زهر زنی به، که  دیگری  تریاک
تو را چنان که توئی هر نظر کجا بیند
                                             به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق،عزیز جهان شود حافظ
                                             که  بر در تو نهد روی مسکنت برخاک!!!

 


دوشنبه سیزدهم آبان 1387  به قلم  صفا  |

 

خالصانه برای خود خود خدا...

قطاری به مقصد خدا

 

قطاري به مقصد خدا مي رفت . لحظه اي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:

مقصد ما خداست! کيست که با ما سفر کند؟

کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟

کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟

 قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان، جز اندکي بر آن قطار سوار نشدند...

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد، کسي کم مي شد. قطار مي گذشت و سبک مي شد. زيرا سبکي قانون راه خداست!

 قطاري که به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت:

"اينجا بهشت است! مسافران بهشتي پياده شوند. اما اينجا ايستگاه آخرين نيست!!!"

 مسافراني که پياده شدند. بهشتي شدند. امااندکي، باز هم ماندند. قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:

درود بر شما ، راز من همين بود!!!

آن که مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد...

و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد،

ديگر نه قطاري بود و

نه مسافري...!

 این کتاب رو امروز خریدم، و به شماهایی که دوستون دارم پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش! 

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد- عرفان نظر آهاری

 دو داستان قشنگ خوندم که براتون می نویسم. اولیش واقعیت داره...

ارزش دعای خالص:

 

لوییز زنی بود، با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواروبار فروشی شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت: "شوهرم بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه مان بی غذا مانده اند.»

جان، صاحب مغازه با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم.»

جان گقت: «نسیه نمیدهم!»
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، گفتگوی آن دو را شنید و به مغازه دار گفت: «ببین خانم چی میخواد پولش با من!»

جان بهش برخورد و گفت: «لازم نیست خودم میدهم. لیست خریدت کو؟»
لوییز گفت: «اینجاست.»

جان گفت: «لیست ات را بگذار روی ترازو و به اندازه وزرنش هر چه خواستی ببر!»

 
لوییز با خجالت یک لحظه مکث کرد و از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت. جان با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد! آنقدر جنس گذاشت تا کفه ها برابر شدند!
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته شده است. کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود:

«ای خدای عزیزم تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن!»

 مغازه دار با بهت، جنس ها را به لوییز داد و همانجا ساکت و متحیر ماند. لوییز خداحافظی کرد و رفت.
مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت:

«تا آخرین پنی اش حلالت. فقط اوست که میداند وزن دعای خالص و پاک چقدر است..........»

  

 

 داستان دوم:بنده ی خدا:

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهی نگاه میکرد. زنی در حال عبور او را ديد. او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: "مواظب خودت باش."

کودک پرسيد: "ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟"

زن لبخند زد و پاسخ داد: "نه من فقط يکی از بنده های خدا هستم."

کودک گفت: "می دانستم که با او نسبتی دارید!"

 

 .

.

.

.

پ ن ۱: قانونی نیست، جز قانون خدا؛ و برای خدا هیچ قانونی نیست!!!

پ ن ۲: خداوند انسان را در آب های عمیق فرو می کند! نه برای غرق کردنش، بلکه برای پاک کردنش!!!

پ ن ۳: خدايا: خودخواهي را چنان در من بكش، يا چندان بركش، تا خودخواهي ديگران را احساس نكنم، و از آن در رنج نباشم!

پ ن ۴: خدايا: چگونه زيستن را تو به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت!!!


شنبه بیستم مهر 1387  به قلم  صفا  |

 

پس چرا...؟؟؟

سال ها پیش از این...

زیر یک سنگ، گوشه ای از زمین

من فقط...

یک کمی خاک بودم، همین!

 

یک کمی خاک که

دعایش...

پر زدن آن سوی آسمان بود!

آرزویش همیشه...

دیدن آخرین قله ی کهکشان بود!

 

خاک هر شب دعا کرد...

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد...

یک فرشته، زمین را خبر کرد!

 

و خدا...

تکه ای خاک برداشت...

آسمان را در آن کاشت!

خاک را...

توی دستان خود ورز می داد

روح خود را به او قرض می داد!

 

خاک...

توی دست خدا نور شد!

پر گرفت...

از زمین دور شد!

.

.

.

.

.

راستی...

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم!

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم؟؟؟!!!

 

  

 

پ ن 1: امیدوارم وقتی برمی گردیم پیش خدا، سرمون رو پایین نندازیم و مجبور نشیم بگیم:

  يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً... اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...

 پ ن 2: از این به بعد تمام قدم هایم را به سمت عقب بر میدارم...!!!

من نمیخواهم به تو نرسیده...

به مردن نزدیک شوم...!!!!

 


شنبه سیزدهم مهر 1387  به قلم  صفا  |

 

قدر

بيشتر از اجدادم...

براي اثبات خدا دلائل انديشيده ام!

با اين وجود...

همه روزه نمازم قضا مي شود.

آري...

قضا مي شود همه مقدساتم!

در بمباران شيميايي اين قرن کافر...

 از روزه هاي نگرفته ام که حساب کني
تا روزهاي ناديده ام،
شبي دراز است.
به درازي يک شب قدر
و بي خواب شدن چشماني گريان.

يک ماه روزه بودن...

پيش تو نبودن...

منتظر بودن...

پشيمان بودن...

گريستن...

 ماه رمضانم امسال... متفاوت است!

 تو هم لطفي کن و امسال مرا، جور ديگري ببخش...!

 بيشتر از هميشه...

 جام بلورين دلم را بشكن؛

كه خود گفته اي: " انا في المنكسره القلوب "

آشيان من در دل هاي شكسته است...

.

.

.

 مارا به دعا کاش فراموش نسازند...

رندان سحر خیز که صاحب نفسانند !

.

.

.

.

 معمولا آدم ها فقط توي يک روز خاص، قدر خودشونو مي دونن و به انسان بودنشون مي بالن. به خاطر خودشون جشن مي گيرن و ديگران به خاطر بودنشون، بهشون تبريک مي گن. روزي مثل روز تولد!

توي اين روز، بسته به شرايط روحي هر فرد، آدم ها خوشحال، مغرور، افسرده و يا  روشنفکر  ميشن. اما بيشتر از هر چيزي به قدر و ارزش خودشون فکر مي کنن.

 بي ارزش ترين آدم ها هم قدري دارن، حتي اگرخودشون هرگز پي به اين قدر نبرن!

 يک جورهايي اين قدرداني با تولد درارتباطه.

با هر تولدي بايد قدردان مادري بود...
با هر تولدي بايد به ارزش انسانيت پي برد...
با هر تولدي بايد قدر بندگي رو دونست...

 و با هر قدري

                   در هر قدري

                                    بايد متولد شد!

 

و خلاصه اينکه امشب در واقع فرصتي هست که خدا به بنده هاش داده تا با واسطه قرار دادن آبروي امام علي عليه السلام،

يک بار ديگه متولد بشيم و سعي کنيم اين بار قشنگ تر زندگي کنيم.

بگذريم که براي بعضي هامون، عمر اين تولد فقط، چند ماهه!

.

.

گويند علي را که خدا بود، نبود؟!

گويند که از خدا جدا بود، نبود؟!

من در عجبم ميان اين بود و نبود...

اين بود چه بوديست که هم بود و نبود!

.

.

.

بر روح تــمامِ شیعیان تیغ  زدند         

برمردترین مردِ زمان تیغ زدند

خورشید به سینه، ماه بر سر میزد          

انگار به  فرق آسمان  تیغ زدند!

 بچه ها خواهش مي کنم شماهايي که پيش امام علي و خدا آبرويي دارين، امثال من رو فراموش نکنين تا خدا به آبروي شما،‌ بنده هايي نااهلي مثل من رو هم ببخشه!

هر چند:

گویند کریم است و گنه می بخشد...

گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم ؟؟؟

 .

ولي اگه خدا، خداي ماست که، به قول قاآني:

 شرمنده از آنیم که در روز مکافات

اندر خور عفو تو نکردیم گناهی!

     

 

پ ن 1: در شب قدر، به پاس  مهرباني تو  استغفار مي کنم... مي خواهم دوباره متولد شوم.

پ ن2: اين اولين ساليه که سالگرد تولدم اين قدر به شبهاي قدر نزديکه.

پ ن 3:اگر يادتان بود و باران گرفت... دعايي به حال بيابان کنيد!

التماس دعا...


جمعه بیست و نهم شهریور 1387  به قلم  صفا  |

 

تولد من...!

...و امروز

من متولد شدم...

به تاریخ بیست و دومیین طلوع، از ششمین هلال...

متولد شدم...

به تاریخ اولین نگاه، که در حافظه خاموش من، از همان نخستین لحظات به فراموشی رفت...

من متولد شدم...

به تاریخ اولین صدا... نوای مادرم، که در هیاهوی بیمارستان می رفت که گم شود!

من متولد شدم...

به تاریخ پایان انتظار، که برایم مقدمه ای بر آغاز انتظاری گران تر بود!

من متولد شدم...

به تاریخ اولین آغاز...

آری!

من متولد شدم...

به تاریخ اولین عشق... که توان من، برای ماندن و ادامه دادن تمامی نخستین ها شد...!

 .

.

.

.

 همیشه روز تولد آدم قشنگه!

و به خصوص، وقتی همه اونهایی که دوستت دارن، تولدت رو بهت تبریک می گن، تازه می فهمی که چقدر زیادن آدم هایی که دوستت دارن! و این خودش این روز رو قشنگ تر می کنه...

.

.

.

.


اولش همه شکل هم هستیم...
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است!
با اولین گریه بازی شروع میشه...
هی بزرگ می شیم...
بزرگ و بزرگتر...
اونقدر بزرگ که یادمون میره...
یه روز کوچولو بودیم!
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست!
حتی صداهامون...
گاهی با هم می خندیم...
گاهی به هم!


اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده!
.

.

.

واسه بردن بازی...
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد!
گاهی باید برای بردن بازی...
بین دو نیمه
بايد دوباره متولد شد...!


شنبه بیست و سوم شهریور 1387  به قلم  صفا  |

 

خدا و صفا

هو المحبوب

هر قصه یه آغازی داره...

قصه ی من و تو هم از امروز شروع می شه!

اولین برگ سفید قصه رو با نام خودت شروع می کنم:

( به نام يگانه نگارگر بال پروانه ها )

امروز دلم بی بهونه برات پر کشید و تصمیم گرفتم با هم یه قصه بنویسیم.

يه قصه ي دونفره از غصه ها، دردها، شادیها و خنده ها.

 از دل همه ی آدمهای مهربون و به ظاهر خشن...

یا برعکس آدمهای بدفطرت و به ظاهر مهربون...

می خوام امروز اولین فصل قصه های من و تو اینجا ثبت بشه.

من : صفا

و

تو : خدا

 .

 .

.

.

.

.

فصل اول

آشنایی صفا و خدا:

خدا مشتي خاك را بر گرفت.

مي خواست آدم را بسازد، از خود در او دميد...

 وآدم پيش از آنكه با خبر شود، عاشق شد!

 سالياني است كه آدم  عشق مي ورزد...

آدم بايد عاشق باشد! 

 زيرا خدا در او دميده است

 و هركه خدا در او بدمد، عاشق مي شود ...!

 

پ.ن: 

دلتنگی هایم برای توست و دلخوشیهایم برای خاکیان ....

مرا ببخش مهربانم!


جمعه پانزدهم شهریور 1387  به قلم  صفا  |

 



و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را...
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم
نوش کنیم!
.
.
.
.
.
.
.
اسمم صفاست...
همين!